تبليغاتX
html> تقدیم به دوستداران شعر نیلوفــر لاری پور - مصاحبه با نشریه آوا تقدیم به دوستداران شعر نیلوفر لاری پور | **********سهم من از بودن تو يه خاطرس همين و بس ***********
 

  مصاحبه با ترانه سرا نیلوفر لاری پور ؛ كولر شاعرانه‌تر است يا كانگورو؟

                            
تا پیش از آشنایی با نیلوفر لاری‌پور، همیشه فكر می‌كردم او شاعری است افسرده و غمگین 

و وقتی اولین بار در جریان نخستین جشن‌ترانه با او آشنا شدم، تمام تصویر ذهنی‌ام به هم ریخت.

او شاعری بود پر انرژی و سرشار از لبخند. از همان موقع تصمیم گرفتم با او درباره ترانه‌هایش گفت‌وگو كنم 

- چطوره كه راجع به ترانه صحبت كنیم...
نه، تو رو خدا نه

پس چطوره راجع به بیفتك صحبت كنیم!
راستش. بیفتك خیلی بهتره، آخه چی بگم راجع به ترانه؟ من از حرف زدن راجع به ترانه خسته شده‌ام.
- چطور از حرف زدن خسته ‌شده‌ای، ولی از ترانه گفتن خسته نشده‌ای؟
آخه ترانه گفتن كارمه. ولی نمی‌دونم چی باید راجع بهش بگم. مثل این می‌مونه كه تو هر روز غذا می‌خوری ولی هر روز درباره غذا خوردنت حرف نمی‌زنی.

- یعنی ترانه گفتن برای تو درحد غذا خوردنه؟

نه ... چرا فكر می‌كنی غذا خوردن كار بدیه؟

- من گفتم غذا خوردن كار بدیه؟

نه ... همه اینها، یعنی ترانه گفتن، غذا خوردن، خوابیدن و ... مثل هم می‌مونن.

- ببین! الان برای آدم‌های معمولی كارهایی مثل غذا خوردن، خوابیدن، نفس كشیدن و ... كارهایی عادی شده و لذتش رو از دست داده. آیا برای تو، ترانه گفتن نیز چنین وضعیتی پیدا كرده؟

در اكثر مواقع آره. وقتی كه تو می‌دونی ترانه‌ای كه واقعاً دوست داری، یا خریداری نداره یا مجوز نمی‌گیره و بعد مجبوری به درخواست و سفارش خواننده‌ا‌ی كه از تو ترانه می‌خواد چیزی بگی، ترانه گفتن هم لذتش رو از دست می‌ده و تو فقط به فكر این هستی كه این ترانه به اون چیزی كه طرف خواسته نزدیك باشه.

- پس بعد از این باید به ترانه‌سراها گفت ترانه‌فروش!

واقعیتش هم همینه.

- ای بابا! من فكر می‌كردم تو فقط آدم فروشی!

آره والله، آدم فروش كه هستیم!! ولی از شوخی گذشته برای خود من بارها پیش آمده كه خواننده‌ای برایم ترانه‌ای معروف خوانده و گفته چیزی شبیه این می‌خواد و من همون شب تا صبح نشسته‌ام و سه تا ترانه با معیارهای اون آدم گفته‌ام. فقط سعی كرده‌ام غلط نباشه.

- سه تا ترانه توی یه شب؟ چی جوری این كار رو می‌كنی؟

كاری نداره. ببین كلمه‌ها توی ذهنت ملكه است، قافیه‌ها رو هم كه می‌شناسی. دیگه همه چی تمومه. من الان خیلی از حرف‌های معمولی رو هم با وزن می‌زنم، یا حتی تیترهای روزنامه‌ها رو هم می‌شه با وزن خوند. مثلاً این تیتر كه چند وقت پیش توی یكی از روزنامه‌ها بود، وقتی با وزن بخونیش خودش می‌تونه یه شعر باشه: «به دلیل نیاز در داخل، صادرات پیاز ممنوع شد»

- بعد این ترانه‌ها رو به اسم خودت می‌دی؟

آره، البته سعی می‌كنم اون‌قدر‌ها هم فاجعه نباشه. ولی به هر حال كسانی كه من رو می‌شناسن بیشتر با ترانه‌های جدی‌ام می‌شناسندم.

- هیچ وقت شده ترانه‌ای بگی و با خودت فكر كنی این رو بگذارم كنار برای فلانی!

آره، مثلاً آدم برفی ‌رو وقتی گفتم، دیدم به درد حمید خندان می‌خوره و دادمش به اون. البته ترانه ضبط شد ولی پخش نشد.

- شعرش رو حفظی؟

آره ... تو شب ساكت و برفی / ته كوچه تك و تنهاست / با تموم انتظارش / چشم به راه صبح فرداست/ به سپیدی خیره مونده / با دو تا چشم زغالیش / می‌خواد آسمون بخنده / توی فردای خیالیش / رو تن ساكت و سردش دونه‌های برف می‌شینه / اگر آدمك بخوابه خواب خورشیدو می‌بینه/ عشق خورشید توی قلبش داره آشیون می‌سازه / نمی‌دونه پای این عشق باید عمرش رو ببازه/ نمی‌دونه چتر آفتاب هستیش رو ازش می‌گیره/ گم می‌شه تو دست خورشید، توی تنهایی می‌میره/ صبح فردا «ته كوچه» ساكت و سرده و خالی/ اون طرف‌تر روی برفا مونده چشم‌های زغالی.

- چرا این‌قدر ترانه‌های شماها ناامیده؟

من خودم هم ناامیدم ... مگه تو ناامید نیستی؟

- نه! چرا باید ناامید باشم؟

آخه بالاخره كه چی؟...

- یعنی چی «بالاخره كه چی»؟

نمی‌دونم، من كلاً آدم ناامیدی هستم. البته ظاهرم نشان نمی‌ده. هر كی من رو می‌بینه فكر می‌كنه چه آدم راحت و ریلكسی هستم... ولی توی شعر خب، واقعیتم بیرون می‌ریزه. آخه چه جوری از امید بگم؟ مثلاً بگم پاشیم بریم كوه، شكار آهو...

- ببین! من منظورم شخص تو نیست. اصلاً همه ترانه‌سراهایی كه الان مشغول‌اند ناامید به نظر می‌رسند.

آره، ولی اساساً ترانه‌هایی كه معمولاً ماندگار می‌شوند، همین جور ترانه‌ها هستند. همه ما توی خلوتمان ترانه‌های آروم رو گوش می‌دیم، ابرو می‌ندازی بالا بالا مال خلوت ما نیست. مال وقتی است كه رفته‌ای عروسی.

- من با ریتم مشكل ندارم، اون یه مسأله دیگر است. منظورم محتوای شعرهاست. مگر ترانه پل ریتمش آروم نیست، ولی می‌بینی شعرش پر از امیده ... برای خواب معصومانه عشق، كمك كن بستری از گل بسازیم...

اون هم امید توش نداره، پر از التماسه.

- باشه، ولی همین التماس داره رو به نور حركت می‌كنه. اون ترانه‌ها نیمه پر لیوان رو می‌دید، ولی شماها دارین نیمه خالی رو می‌بینین.

راستش من بلد نیستم. من حتی در غزل هم از غصه‌ها و ناامیدی‌ها می‌گم. حتی شعرهام خاكستری هم نیستند. اگر هم یه وقت ترانه امیدوارانه گفته‌ام، به سفارش بوده. مثلاً در آلبوم مسافر ترانه‌ای دارم كه می‌گوید: «مشق سكوت رو خط بزن، اینجا كسی غریبه نیست.» این شعر دقیقاً به سفارش بود. اگه قرار بود به میل خودم می‌گفتم، می‌شد: «مشق سكوت رو خط نزن، اینها همه غریبه‌اند.»

- این ناامیدی از درون تو میاد یا از شرایط اجتماعی؟

خب، درون من هم تابعی از شرایط اجتماعی منه. مخصوصاً نسل من و تو. ما هنوز نمی‌دونیم نسل چندمی هستیم. من وقتی چلچراغ رو می‌خونم و به خودم فكر می‌كنم، گیج می‌شم. واقعاً نمی‌دونم كجای این بازی نسل‌ها قرار دارم. وقتی ما اندازه نسل سومی‌های امروز بودیم، سرگرمی‌مون آژیر قرمز و بمباران بود. وقت موشكباران‌ها یك نوع ذوق زدگی داشتم. یه جور خوشحالی در من بود.

- پس آدم فروشی رو از همون موقع شروع كردی!

آره ... ریشه داره!!

- و فكر می‌كنی تجربه اون دوران باعث شده كه حالا ناامید به نظر برسیم؟

ناامید هستیم و همه داریم یه جور ادا در میاریم. یعنی من الان دارم ادای بیست و دو سه سالگی‌ام رو در میارم.

- چی كار می‌كنی مثلاً؟

دوستانی رو انتخاب می‌كنم كه از نظر سنی از من كوچك‌تر باشن، توی حال و هوای اونها قرار می‌گیرم، كتاب‌هایی كه می‌خونن، موسیقی‌ای كه گوش می‌دن ... فكر می‌كنم دو سال از زندگی‌ام را كسی از من گرفته و حالا باید قضایش رو به جا بیاورم. ما عملاً سن نوجوانی و جوانی نداشتیم و حالا دچار یك سردرگمی شده‌ایم. این مشكلی است كه الان سی‌ساله‌ها دارند، ولی چهل‌ساله‌ها اصلاً اون رو ندارند، چون آنها جوانیشان رو تجربه كرده‌اند. موسیقی ذهن ما مارش حمله بود...

- ترانه‌سراهای پركار ما الان توی همین مقطع سنی هستن. وقتی تو سی سالگی خودتون رو با سی‌سالگی ترانه‌سراهای نسل قبل مثل ایرج جنتی عطایی، اردلان سرفراز، شهریار قنبری مقایسه می‌كنی، به چه تفاوت‌هایی می‌رسی؟

ببین! تفاوت كه حتماً هست، ولی ما از آنها اسطوره ساخته‌ایم. وقتی هم كه می‌خواهیم درباره ترانه‌سرایی آن دوران صحبت كنیم، بلافاصله می‌ریم سراغ این سه نفر.

- خب آدم سعی می‌كنه در مقایسه، بالاترین نقطه رو در نظر بگیره. تو كه انتظار نداری ترانه‌هایت رو با مثلاً ترانه: «هواپیما بودم آجر می‌بردم» مقایسه كنم كه!

یكی از امتیازهای آن ترانه‌سراها این بود كه بهترین آهنگسازها روی ترانه‌هایشان كار می‌كردند و بهترین خواننده‌ها آنها را می‌خواندند. صرف نظر از ایرج جنتی عطایی كه خواندن ترانه‌هایش بدون آهنگ هم لذت‌بخش است، در مورد آن دو نفر دیگر خیلی وقت‌ها به ترانه‌هایی بر می‌خوری كه وقتی همین طوری آنها را می‌خوانی خنده‌ات می‌گیرد.

- مثل كدام ترانه؟

مثل ترانه «منو بشناس» كه می‌گه: منو بشناس، منو بشناس، نذار ناشناس بمونم / نذار من به تن تو مثل یه لباس بمونم!» از این شعرها فراوونه كه خواننده و آهنگساز اون رو نجات داده‌اند. ما الان یه ملودی خوب نداریم. چرا وقتی ترانه‌های ما می‌ره اون ور خوب می‌شه ولی وقتی اینجا خونده می‌شه شنیده نمی‌شه؟! خیلی‌ها به من می‌گن از اون ترانه‌هایی كه به شادمهر می‌دی به ما هم بده. ولی نمی‌دونن كه این هنر شادمهره كه اون ترانه‌ها رو شنیدنی می‌كنه!

- خواهش می‌كنم درباره شادمهر صحبتی نكن، پس فردا توی این سایت‌ها می‌نویسن شادمهر گفته كه این حرف‌ها درباره من نیست، اصلاً بی‌خیال!

نه، می‌نویسن كه شادمهر گفته نیلوفر لاری‌پور این حرف‌ها رو درباره من نزده!

- برو سر بحث خودمون!

بگذار یه چیزی تعریف كنم، بخندی! كتاب اردلان سرفراز كه تازه درآمده بود، با دوست‌هام دور هم نشسته بودیم و نیت می‌كردیم و كتاب را باز می‌كردیم و یك ترانه می‌خوندیم. نوبت من كه رسید، كتاب‌ رو باز كردم و به جای ترانه اردلان یكی از ترانه‌های خودم رو خوندم. همه بچه‌ها به به و چه چه كردن و گفتن چه صفحه‌ای است، بگو كه ما بعداً حفظش كنیم... ولی همون‌ها اگه از اول می‌دونستن كه این ترانه منه، واقعاً اونقدر تعریف نمی‌كردن. ما بیش از اون چیزی كه باید اسیر اسم هستیم.

- الان «مارك» تو چه ترانه‌ایه؟

مسافر، یه پنجره یه قفس و آدم فروش.
- از این ترانه‌هایی كه هیچ وقت مشتری نداشته چیزی توی خاطرت هست؟
آره ... بخونمش؟

- آره، بخون، شاید مشتری پیدا شه!

مثل نسیم آمدی، پنجره معنا گرفت / آینه با دیدنت، رنگ تماشا گرفت / من همه تن خستگی، تو همه دل اشتیاق/ رخوت خاموش من، تشنه یك اتفاق/ صاعقه زد آسمان، باز به فرمان من/ گندم و سیب و دروغ، فرصت ویران شدن/ پشت نفس‌های باد، شعله‌ فانوس مرد/ هرم نگاهت مرا تا شب كابوس برد/ شب كه به فردا رسید، باد تو را برده بود / صبح دل آینه باز ترك خورده بود / كاش در آغوش باد، خانه نمی‌ساختم/ آخر این شعر باز، قافیه را باختم.
این شعر را به هر كس دادم همون اول اون رو گذاشته كنار.

- شاید خیال كرده شبیه شعرهای عباس یمینی شریفه.

تو من رو آوردی اینجا كه ضایعم كنی؟!

- نه، از نظر ریتم گفتم. آدم اول كه ریتمش رو می‌شنوه یاد شعرهای اون می‌افته، ولی واقعاً ترانه قوی و خوبیه و عجیبه كه كسی اون رو نخواسته.

آخه خیلی از كسانی كه میان دنبال شعر، اصلاً نمی‌دونن شعر یعنی چی. طرف رستوران داشته، حالا تصمیم گرفته خواننده شه. اصلاً نمی‌دونه كه این كلمه‌ها چه مفهومی دارن. من الان حتی آلبومی كه خودم هم تویش ترانه دارم رو دیگه گوش نمی‌دم. چون می‌دونم كه موسیقی و صدا چه بلایی سرش میاره.

- یعنی اصلاً برایت مهم نیست كه سر شعرت چی بیاد؟

خب، چی كار می‌تونم بكنم؟

- می‌تونی دفعه دیگه بهش شعر ندی.

نود درصد كسانی كه دارن ترانه می‌خونن همین جور آدم‌هان. تو مجبوری این كار رو بكنی. مثل بازیگری می‌مونه. یه بازیگر مگه چقدر می‌تونه منتظر بمونه تا یه فیلمنامه خوب و درجه یك بهش پیشنهاد بشه؟ مجبوره به خاطر خرج زندگی توی كار مزخرف هم بازی كنه. من از سال 68 تا الان دارم كار می‌كنم. از سال 77 دارم همین طور ترانه می‌گم، ولی الان كه نگاه می‌كنم می‌بینم هیچ چی ندارم.

- آخه پس این همه پول‌ رو چی كار می‌كنی؟

كدوم این همه پول؟

- خودت می‌گی شبی سه تا ترانه می‌فروشم.

اون توی بعضی موقعیت‌های خاصه.

- تا حالا چندتا ترانه گفته‌ای كه اجرا شده؟

شصت، هفتاد تا.

- شصت – هفتادتا؟! این كه خیلی زیاده، با این رقم‌هایی كه شماها می‌گیرین، باید خیلی پولدار باشی!

كدوم رقم‌ها! چیزهایی كه مردم بهت می‌گن رو باور نكن. اونهایی كه می‌گن ما بابت هر ترانه‌مون چهارصد پونصد هزار تومن می‌گیریم رو من می‌شناسم. تهیه كننده‌ها به سختی پول بابت ترانه می‌دن. یعنی پول همه چیز رو می‌دن، به ترانه كه می‌رسند زورشان می‌آید پول بدن.

- پول رو توی چه مرحله‌ای می‌گیرین؟

بستگی داره. من چون خودم دنبال تصویب كارم نمی‌رم، ترانه‌ام رو به كسی واگذار می‌كنم و می‌گویم بروید تصویبش را بگیرید و قبل از این كه اجرا كنید بیایید تسویه كنیم... بابا! الان یه ترانه‌هایی بیرون میاد كه من می‌بینم خیلی از بیت‌هاش مال منه.

- خب، تو همون اول زرنگی كرده‌ای و هر چی «مسافر» و «قفس» و «پنجره» و «نقاشی» و «خورشید» و این‌جور چیزها بوده رو زدی و بردی، طبیعیه كه بقیه شعرها شبیه مال تو می‌شه! مردم كه نمی‌تونن راجع به چراغ زنبوری ترانه بگن!

نه، قرار نیست راجع به چراغ زنبوری ترانه بگن، ولی می‌تونن با همون واژه‌ها، تعبیرهای جدید به كار ببرن.

- ولی به نظر می‌رسه استعاره‌های شما ترانه‌سراها هم خیلی دم دستی شده.

ترانه باید زبان ساده‌ای داشته باشه. تو باید همون دفعه اول باهاش بتونی ارتباط برقرار كنی. معادله چند مجهولی كه نمی‌خوای حل كنی! فقط باید غلط نباشه. البته این دلیل نمی‌شه كه یه ترانه‌سرا با صنایع شعری آشنا نباشه. ولی این صنایع نباید اون‌قدر روی شعر سوار باشه كه سادگیش رو از بین ببره. من یه ترانه دارم كه می‌گه: «اسم تو برای من مقدسه / تا نفس تو سینه پرپر می‌زنه / باورم كن كه فقط باور تو/ می‌تونه قفل قفس رو بشكنه.
توی این شعر سه تا قافیه درونی وجود داره: نفس، قفس و مقدس. پرپر زدن و قفل قفس شكستن با هم مراعات نظیر داره و ... اما این در ذات خود شعره، خودش رو به رخ نمی‌كشه. برای همین مردم عادی هم می‌تونن باهاش ارتباط برقرار كنن.

- این كه بچه‌های تازه‌وارد می‌گن، شماها در ترانه امروز ایران یك مافیا تشكیل داده‌این رو قبول داری؟

چه مافیایی؟

- «مافیای ترانه سرایان ایران»!

این حرف‌ها رو همه می‌گن. مثل این می‌مونه كه تو زن داشته باشی و زنت ناگهان بمیره و از اون به تو صد میلیارد برسه. همه اول فكر می‌كنن تو قاتلی. ولی اگه زنه گدا باشه و تو اون رو كشته باشی، هیچ كس به تو شك نمی‌كنه. بابا! ماها خیلی از سال‌ها و لحظه‌های خوب زندگیمون رو گذاشته‌ایم سر شعر خوندن، شعر گفتن، بحث كردن – ولی این بچه‌های تازه‌وارد، اغلب این كارها رو نمی‌كنن و فكر می‌كنن از همون لحظه اول باید شعرهاشون خونده بشه. برای رسیدن به این نقطه باید رنج برد. طبیعیه اون كسی كه بیشتر رنج كشیده، بیشتر خونده و ... شعر بهتری می‌گه و شعرش هم فروش می‌ره. آخه ما چه مافیایی هستیم كه نتونستیم یه سالن فرهنگسرامون رو نگه داریم تا بیاییم جمع شیم ترانه بخونیم؟ پول این كار رو هم نداشتیم! ما چه مافیایی هستیم كه روز به روز داره كارهامون كمتر می‌شه؟ وقتی كسانی هستن كه حاضرن پول هم بدن كه شعرشون خونده بشه دیگه كسی سراغ ما نمیاد كه هم پول می‌گیریم هم روی كلمه‌های شعرهامون حساسیم. فقط توی آلبومشون یه ترانه از ما می‌گذارن كه پز بدن از فلانی و فلانی هم شعر گرفته‌ایم.

- برنامه‌‌ات برای امسال چیه؟ می‌خوای باز هم ترانه بگی یا می‌ری دنبال یه شغل آبرومند؟

بدم نمیاد برم دنبال یه شغل آبرومند. مثلاً دوست دارم دوباره تدریس كنم. دلم برای تدریس تنگ شده.

- من می‌گم بیا چند تا ترانه بندری هم بگو، الان تو بورسه.

اگه مطمئن باشم ملودی خوب ساخته می‌شه، می‌گم.

- از این ترانه‌ها كه دختر ایرونی خیلی قشنگه، دختر بندری چه خوب می‌خنده... از اینها بگو!

بابا این كه خوبه چند روز پیش من سوار تاكسی بودم و راننده یه ترانه گذاشته بود كه من به عنوان یه دختر از خجالت داشتم می‌مردم. طرف می‌خوند: دختر ایرونی چقدر ناز داره / علاقه‌ای به رقص و آواز داره! همین الان آلبوم‌هایی در اومده كه آدم شاخ در میاره. خواننده می‌خونه: تو مهربونی سارا، تو هم‌زبونی سارا / ساز دلت رو وردار، بریم مهمونی سارا

- تو الان می‌تونی یه شعر راجع به پفك بگی؟

پول می‌دین؟

- نه، تو چقدر پولكی هستی!

آخه برای پفك تبلیغ می‌شه.

- خب، بگذار یه كلمه دیگه پیدا كنیم... مثلاً ... مثلاً ... «سیفون» خوبه؟

سیفون؟ نه، شاعرانه نیست.

- اینكاره نیستی آقاجون! شاعر بودی راجع به سیفون هم شعر می‌گفتی.

آخه باید یك كمی شاعرانه باشه.

- كولر خوبه؟ شاعرانه است؟ سی‌ثانیه هم وقت داری!

وزن باید داشته باشه؟

- نمی‌دونم، اگه تعریف شما از ترانه اینه كه ترانه باید وزن داشته باشه، خب پس این هم باید وزن داشته باشه.

یعنی مثل ترانه‌هایی كه همیشه می‌گم؟

- نه، یه ترانه خوب! سر و ته داشته باشه... سی‌ثانیه هم وقت داری.

این كمال بی‌رحمیه!!
(بعد از سی‌ثانیه)

- خب، چی شد؟

بابا كولر كلمه قشنگی نیست!

- ای بابا! گربه خوبه.

كی تا حالا با گربه ترانه گفته؟

- جوب چی ... هر چند نه، لابد كثیفه. چطوره با كانگورو ترانه بسازی!

نه، سخته.

- اصلاً بی‌خیال، می‌خوای راجع به «كج بودن زمین» صحبت كنیم؟

یعنی من عروسم؟

- آقاجون! اصلاً همون كولر...

چرا حرف زور می‌زنی؟ مثل این می‌مونه كه به یه هواپیماساز بگی با قند برام هواپیما بساز.

- مقایسه‌ات اصلاً درست نیست. اون هواپیماساز درسته كه آلیاژ مخصوص می‌خواد ولی با قند هم می‌تونه شكل هواپیما درست كنه، هر چند كه راه نمی‌ره. تو هم برای ترانه‌سازی، واژه‌ می‌خوای، من بهت دادم،‌ انتظار ندارم «كمكم كن» بگی، ولی بالاخره دو تا بیت آهنگین كه از كولر در میاد.

پس صبر كن (بعد از سی‌ثانیه) ‌تو گرمای تابستون / من و صدای كولر/ یه آسمون آبی/ ترانه مسافر...

- ترانه «مسافر»؟! تو مثل این كه از هر فرصتی برای تعریف كردن از خودت و ترانه‌هات استفاده می‌كنی، نه؟

كسی كه از ما تعریف نمی‌كنه، مجبوریم خودمون از خودمون تعریف كنیم!


 

+ نوشته شده توسط معبود |