تو شب ساكت و برفی . ته كوچه تك و تنهاست
با تموم انتظارش . چشم به راه صبح فرداست
به سپیدی خیره مونده . با دو تا چشم زغالیش
میخواد آسمون بخنده . توی فردای خیالیش
رو تن ساكت و سردش دونههای برف میشینه
اگر آدمك بخوابه خواب خورشیدو میبینه
عشق خورشید توی قلبش داره آشیون میسازه
نمیدونه پای این عشق باید عمرش رو ببازه
نمیدونه چتر آفتاب هستیش رو ازش میگیره
گم میشه تو دست خورشید، توی تنهایی میمیره
صبح فردا «ته كوچه» ساكت و سرده و خالی
اون طرفتر روی برفا مونده چشمهای زغالی

